نویسنده :
رضا - ساعت ٢:٢٥ ب.ظ روز شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠
سراپا درد افتادم به بستر
تب تلخی به جانم آتش
دلم در سینه طبل مرگ می کوفت
تنم از سوز طب چون کوره می سوخت
ملال از چهره مهتاب می ریخت
شرنگ از جام جان لبریز می شد
"بابا لالا نکن" فریاد می زد
نمیدانست بابا نیمه جان است
بهار کوچکم باور نمیکرد
که سرتا پای من آتش فشان است
مرا میخواست تا او را به بازی
چو شب های دگر بر دوش گیرم
برایش قصه شیرین بخوانم
به پیش چشم شهلایش بمیرم!
شبی بر من گذشت آن شب
که تا صبح تن تبدار من یک دم نیاسود
از آن با دخترم بازی نکردم
که مرگ سخت جان همبازیم بود!
فریدون مشیری

نویسنده :
رضا - ساعت ٩:٢٩ ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠
و من بار دیگر می نگارم
می نگارم تا حکایتی را بگویم
حکایتی از عشق . حکایتی قدیمی و جان دار . حکایتی که نیمی و یا بیشتر خاطرات من را به چنگ گرفته است .
و اما حکایت...
حکایت یک عشق یک دردانه یک هم نفس که روزی دستان نیرومند چرخ ستیزه کار من را به خاک کوبید و او را از میان آغوشم به غارت برد ...
اما امروز با کمک دستان نور شاید معجزه و شاید هر چیز خوب و توانمندی که می تواند باشد. هم نفس خود را از چنگال پست و سیاهش بیرون کشیدم و بار دیگر به آغوش گرفتم.
اکنون او اینجاست . میان قلبم. میان آغوش امن من .
گویی بار دیگر اکسیر عشق را نوشیده ام و بیش از گذشته توان جنگیدن دارم و من دیگر نمی گذارم تو را به غارت ببرند مگر در یک صورت که خودت بخواهی که می دانم محال است.
و تو ای شهزاده من می دانم که با من می مانی و من نیز همواره تو را نگاه خواهم داشت...

نویسنده :
رضا - ساعت ۱۱:۳٢ ب.ظ روز سهشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠

نمی نگارم تا مدتی شاید کوتاه شاید هیچ وقت خود نیز نمیدانم از همراهی همگی تا به اینجا سپاسگذارم.
یا حق...
نویسنده :
رضا - ساعت ۱٠:۱٠ ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠
حماسه عشق از سر گرفتم
قایقم را مرمت کردم
و با باد عاشقانه رقصیدم .
غروب در کنار نهر آب
چشمم بر گرداب
خیره ماند.
خرامان آمدی
سبوی عشق در چشم و پیاله نگاه در قلب.
صدف چون گشودی
مرواریدها به قله های دورم برد
چونان اسیری در دل خاک.
دکتر اضغر عسکری خانقاه
یا حق...

نویسنده :
رضا - ساعت ۱۱:٥٢ ب.ظ روز شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠
سلام مردم
چه دنیای عجیب و غریبی شده ما آدماش که رکورد زدیم تو دروغ و به اصطلاح بچه های کوچه بازار زیرابی رفتن برای همدیگه اونم برای هزار تومن بیشتر نه کمتر! چقدر استاد شدیم برای نشنیدن ها و این توقع داعمی برای شنیده شدن گفتنی های خودمون. چقدر قشنگ صدامون و بلند می کنیم یغه همدیگه رو سفت می چسبیم که مبادا کم آورده باشیم. یاد گرفتیم بزنیم تا نخوریم حالا سر چی و برای چیش مهم نیست! یاد گرفتیم فقط منتظر پیامک طرف مقابل باشیم که مبادا روم به دیوار یه موقع از طرف ما چیزی ارسال بشه و باعث کسر غرور و آبرو بشه . بقالی هم بقالی های قدیمی محلمون یادش بخیر با اسم بابامون می رفتیم واس یه هفته ازشون خرید میکردیم انصافا بد حساب هم نبودیم الان خودمون که هیچی بابامون هم بره تازه اونم با وجه نقد سبک سنگینش میکنن. میشه پیش بینی کرد که یه روزی ببینیم آرش و رستم هم مشغول کیف قاپی شدن و شیرین و زلیخا فرهاد و یوسف و پیچوندن رفتن پی بازی. یا اینکه چوپان دروغگو به سمت نماینده مردم تو مجلس درومده و ...
و در آخر: گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ...
یا حق...
نویسنده :
رضا - ساعت ۱۱:٤٢ ب.ظ روز دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠
گفتم دلم گرفته گفت من اینجام
گفتم خسته شدم گفت صبر داشته باش
گفتم تا الان کجا بودی گفت من بودم ولی تو من و نمی دیدی
گفتم الان کجایی گفت همین جا
گفتم شرایط خوبی ندارم گفت من هستم
گفتم هوام و داری گفت تا آخرش
گفتم تنهام نذار گفت من همیشه هستم تو تنها نرو
گفتم دوست دارم گفت من عاشقتم
گفتم چی صدات کنم گفت هر چیز خوبی که آرومت می کنه
در آخر بوسه ای و به دنبالش یک خواب رنگی...
قسمتی از مناجات اینجانب بود...
یا حق...
نویسنده :
رضا - ساعت ۱٠:۳۸ ب.ظ روز شنبه ٢ مهر ۱۳٩٠
سلام
می خوام از یک تمثیل برزیلی یاد کنم:
یکی بود یکی نبود غیر از خدا و ما بچه هاش هیچ کس نبود :
یک مرد بریزیلی بود که در تمام مراحل زندگیش سختی ها و مشکلات بسیاری رو متحمل شده بود او در مسیر زندگیش با حس کردن مشکلاتش خدا رو صدا میزد و جالب اینجاست که گاهی اوقات احساس تنهایی می کرد سال ها گذشت تا اینکه آن جوان بریزیلی مسن و پیر شد روزی زمان مرگش رسید سرش و برگردوند به مسیر زندگیش نگاه کرد اون فقط یک ردپا دید از خدا پرسید: چرا فقط یک ردپا اینجاست مگه خودت نگفتی من همه جا باهات هستم خدا پاسخ داد : فرزند عزیزم تو تمام این مدت تو رو در آغوش گرفته بودم تا آسیبی نبینی!
شاید این تمثیل طولانی تر بوده باشه ولی من خلاصش کردم ما همه بچه های او هستیم با غم ما او نیز ناراحت و با شادی ما خوشحال هست . دلم میخواد اسمش و فریاد بزنم چون این روزا دلم خیلی می گیره...
یا حق...
نویسنده :
رضا - ساعت ۱٠:۳۱ ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠
سلام
مدت ها بود خودم شخصا نیومده بودم و مطالب رو برای خودم سپری کرده بودم که پشتش پنهان شم چون حقیقتا چیزی برای گفتن نداشتم ولی امروز خیلی حرف ها برای گفتن دارم اینکه نمیدونم چه اتفاقی افتاده: دنیا تغییر کرده یا آدماش هرزگاهی فقط هرزگاهی تغییر عقیده می دن! مدت ها می گذره و با یک دوست قدیمی برخورد می کنی تنها چیزی که به نظرت جالب میاد تغییر تیپ و قیافشه! درمورد بقیه چیزها اتفاق بدی نیفتاده تغییر عقیده یا بهبود اون خیلی خوبه ولی وقتی احساس می کنی طرف پشت اون تغییر عقیدش به دید یک ابزار نگاهت میکنه و برای اون گرمی و صمیمیت قبلی یه سردی جایگزین شده این جاست که دلت میخواد بهش بگی دوست من! خیلی خوبه که از همه نظر تغییر کردی و خوبه که آدم تو این تغییر تحولات مراقب ذات پاک و خصلت های خوبش باشه حیفه که اونا رو هم همراه بقیه بریزی دور !
شما هم مراقب باشید!!!
اگر نام مرا با الماس بنویسند یا ننویسند چه تفاوت ؟
تو مرا بشناس
تو مرا بخوان
تو مرا دریاب
نادر ابراهیمی
یا حق...
← صفحه بعد